|
از من مخاه که احساسم را لابه لای کتابهایم پنهان کنم .کاغذ پاره های سپید من امشب دگرگونند
صدایم به صدای خفیف برگهایی که آخرین سرود زندگی را زیر پای رهگذران خسته زمزمه میکندگره
می خوردکاش مثل هر شب می آمدی و قطعه ای از ماه را با خود می آوردی آخر نگاه تو رایحه ی
حرفهایت به من عمری دوباره می بخشد .از این که هفت کلید هفت دروازه ی بهشت را از دست
بدهم نگران نیستم بلکه محروم بودن از دیدار تو مرا دچار ترسی بی پایان میکند .سرکش ترین
آرزوهایم وقتی تو را میبینند رام می شوند و روی اینه های ملایم آرام می گیرند .اگر اشاره کنی
اهرام ثلاثه ی معبد را بر دوشم می گذارم و کنار برده های فراموش شده رنج می کشم و زخم
شمشیر هارا به جان می خرم.صدای تو کلید همه ی دروازه های بی ابری است . کنار من بنشین
و حرف بزن تا هیچ دروازه ای بسته نماند. می خواهم شبی تو را به خوابهایم دعوت کنم تادر چین
گیسوان تو شگفت ترین درسها را بیاموزم .می خواهم خودم را از این همه کلمه بتکانم اما شورو
شوق کودکانه ی من که در فضا معلق مانده است می تواند احساسم را به تو بگوید ؟
به چشمانت قسم پیش از خلقت پرندگان هر روز دلم به سوی تو پرواز می کرد تا خورشید های تازه
را ببیند.
|